|
همرنگ آب
اين داستان واقعي است. . . با همه ي خستگي ِِ تو دانشگاه به سمت خانه راه افتاد. تا امام خميني رو به خوبي و خوشي با دوستش اومد و از اونجا به بعد مسيرشون جداشد. تا اون لحضه خبرنداشت چه سوتي هايي در انتظارش نشستند و دارند براي اتفاق افتادن لحظه شماري مي كنند. براي تعويض مسير مترو طبق عادت هميشگي به راه افتاد به سمت پله برقي حركت كرد و پاهاش رو گذاشت روپله. ناخودآگاه حواسش به جلو پرت شدكه يك دفعه با پاهاش محكم افتاد روي پله ي بعدي (نگو پاهاش روي خط جداكننده پله بوده). تو همون لحضه يك عالمه چشم هاي جور واجور با اندازه ها و رنگ هاي مختلف به سمتش جلب مي شه ! اون هم تنها كاري كه تونست انجام بده يك نيشخند بود. تو حال خودش نبود اصلا نمي تونست فكرش رو جمع كنه به همه چيز نگاه مي كرد اما انگار نگاه نمي كرد! با همون حال سوار مترو مي شه و به دنبال اون، سوتي ها هم يكي يكي سوارمي شن، تا يهو خودشون رو نشون بدند!! بعد از چند لحظه با لگد شدن پاهاش به خودش مياد و با نگاه به اطراف سعي مي كنه مقصر رو پيدا كنه. "... :ببخشيد تو رو خدا، پاهاتون رو نديدم.آخه همه هُل ميدن." اون هم با يك لبخند عصبانيت آميز تو دلش مي گه با اون چشم هاي درشتت پاهاي به اين گُندگي رو نديدي!؟ بالاخره هرطور بود خودش رو از لابه لاي جمعيت مي رسونه ميدان 7 تير. تو دلش مي گه:" آخـــيش. هوا،زندگي.داشتم خفه مي شدم." تو اين فكر ها بود كه يك ميني بوس با سرعت از جلوش رد ميشه و اون رو تو هاله اي از دود رها مي كنه!! خيلي با احتياط سوار اتوبوس ميشه تا نكنه يك وقت سوتي بده. بااين فكركهديگه سوتي ها تموم شده با آرامشي خاص كنار پنجره اتوبوس ميشينه. بعد از چند لحظه خودش رو بالاي يك آبشار بزرگ مي بينه !!! .... : " واي خدا جون چقدر قشنگه. . .اَ اَ اَ چه جنگل بزرگي !! چه درياي آبي اي اون دوره !! آخ جون من الان بالاي يك آبشارم. چقدر آبش سرده . . . چه ارتفاعي داره. كاش ميشد از اين بالا بپرم اون پايين." يهو پاش ليز مي خوره و همراه چند تا سنگريزهي كوچولو به پايين پرتاب مي شه. مثل يك پر، خيلي نرم و آروم مياد پايين. انگار داره پرواز مي كنه.از لابه لاي ابرها عبور ميكنه و به درياچه ي كوچيكي كه اون پايينه نزديك ميشه.تو هوا چرخ مي زنه و دست هاش رو بالا و پايين ميكنه.
تو همين حين يك دفعه سرش محكم مي خوره به شيشه ي پنجره ي اتوبوس!!!! با صداي شيشه همه بر مي گردند. سرش رو كه بالا مياره ميبينه 30-20 تا مرد و زن دارن بهش با تعجب نگاه مي كنند. . . !! اونم كه تازه به خودش اومده بود و از خواب پريده بود شروع مي كنه به خنديدن و به دنبال اون چند تا از مسافرها هم مي خندن. بالاخره هر طور بود خودش رو با اون همه ماجرابه خونه مي رسونه و اون روز هم به پايان مي رسه. با اين حال آدم قصه ي ما حاضره باز هم اون چشم هاي جور واجور با تعجب نگاهش كنند اما يك بار ديگه اون روياي پرواز رو تجربه كنه!! می بینین تورور خدا اینقدر مشغله های فکری زیاد شده که آدم مجبوره این خوابهای شیرین رو تو اتوبوس ببینه پ.ن : اون آدم تو قصه كسي نبود جز خودم. پ.ن : اين جريان مربوط مي شه به ديروز. یکشنبه 28 بهمن1386 :: 1:16 PM :: نويسنده : گل مريم
براساس پست قبلي قرار بود منتخبي از پيام هاي عاشورا از نظر شما خوبان رو جمع آوري كنيم و به نمايش بذاريم. اميدوارم تونسته باشم با اون مطلب يه تلنگري به خودم و شما زده باشم. پيامهاي منتخب همراه با نام وبلاگ شما : ١- إلهي! رضاًبه رضائك و تسليماًلأمرك. . .(منتظر) ٢- تقابل حق و باطل. . .(واقعيت هاي يك انجمن اينترنتي) ٣- ولایت پذیری و قبول ولایت. . .(پژوهشي در قرآن) ٤- امر به معروف و نهی از منکر. . .(كبوتر خوشبختي و نگاه) ٥- پای اعتقاد و آزادگی ایستادن تا پای جان. . .(آسمان) ٦- تسلیم و رضا در برابر محبوب. . .(مامان عليرضا كوچولو) ٧- کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا. . .(شوق پرواز) ٨- سفر به نقطهی صفر عاشقی. . .(بچه هاي سه شنبه) ٩- عشق به خدا. . . (ياس خاكي) ١٠- وفاداري. . .(ياس خاكي) ١١- مبارزه با هواي نفس. . .(ياس خاكي) ١٢- اخلاص. . .(ياس خاكي) ١٣- حساسیت انسان در برابر بیداد. . .(زيباترين شكيب) ١٤- بيان شيوه هاي تربيتي در زندگي. . . (بشنو از ني) یکشنبه 28 بهمن1386 :: 1:5 PM :: نويسنده : گل مريم
درباره وبلاگ ![]() من فقط براي سايه خودم مي نويسم كه جلوي چراغ به روي ديوار افتاده است بايد خودم را به او معرفي کنم. (صادق هدايت) موضوعات پیوندهای روزانه پيوندها |
||
|
|