اين 20 اُمين شبي بود كه راس ساعت
12خودش رو به هرنحوي كه شده
مي رسوند لب پنجره.
با شور و شوق وصف ناشدني، همانطور
كه دستانش تكيه گاهي براي چانه اش شده بود،بدون هيچ حرفي به بيرون از پنجره خيره
مي شد.
نگاه. . . . . نگاه. . . . . باز
هم نگاه. . . . . .
هر كدام از اين نگاه ها پر از حرف هاي ناگفتني است.حرف هايي كه باعث شده تا فاصله اي كه ميان
آنهاست را آنقدر كوتاه كند كه عكس آن ستاره زيبا در چشمان خيسش نمايان شود.
طوري با لذت به آن ستارهي درخشان
و دور افتاده از ديگر ستاره ها نگاه مي كند كه انگار ساليان سال هست كه با او
همنشين است.

19 اُمين پله از نردباني را كه هر
شب براي رسيدن به آن ستاره درست كرده بود راپشت سر گذاشت و پلهي جديد را باذوق به
پله هاي قبلي اضافه كرد.
.
.
.
تنها يك پله تا رسيدن به آن ستاره
باقي است.
.
.
.
چشمانش را مي بندد و پاهاي لرزانش
را روي پلهي 20اُم قرار مي دهد . . .
كمي مكث مي كند. . .نفس عميقي مي
كشد و آرام دستش را به سمت ستاره زيبا بلـند مي كند.در حالي كه بر نوك پاهايش
ايستاده، انگشتان دستش را در هوا پرواز مي دهد تا كه شايد ستارهي زيبا را درميان
دستانش احساس كند؛
.
امــــا. . . . . .
.
كاش كه چشمانش را باز نكرده بود.
. .كاش همچنان با روياي آن شِبه ستارهي زيبا شب ها بر لب پنجره مي نشست و با لذت
به انعكاس نور ساختمان بلند بر پنجره اتاقش، به خيال تماشاي آن ستاره خيره مي
ماند. . . . .
پ.ن1: بعضي اوقات با خودم ميگم
چرا ما آدمها بايد اينقدر ساده باشيم تا ظواهر جذاب و دروغين مارو درگير خودشون
كنند ! ؟
پ.ن2: اميدوارم آسمون دلتون پر از
ستاره هاي واقعي باشه.
پ.ن3: از اين به بعد مي خوام سعي
كنم از راهنمايي هاي دوستان در يادگيري نوشتن متن ادبي كمك بگيرم.ديدم آخه حيفه
دور و برم پر از دوستان خوش قلم باشه و من ياد نگيرم.
براي همين خوشحال مي شم اگه نقاط
ضعفم رو در اين متن به من گوشزد كنيد.