تبليغاتX
همرنگ آب
همرنگ آب





وقتي
بچه بودم
دلم مي خواست دنياراعوض كنم.
بزرگتركه شدم گفتم:" دنيا بزرگ است كشورم راتغييرمي دهم."
درنوجواني گفتم:" كشورم خيلي بزرگ است بهتراست شهرم رادگرگون سازم."
جوان كه شدم گفتم:"شهرخيلي بزرگ است،محله ي خودراتغييرمي دهم."
به ميانسالي كه رسيدم گفتم:" ازخانواده ام شروع مي كنم."
دراين لحظه ي آخرعمر، مي بينم كه بايدازخودم شروع مي كردم.
اگر تغيير را از خودم شروع كرده بودم؛
خانواده ام، محله ام، شهرم، كشورم و جهانم راتغييرمي دادم.


 پ.ن:   شما در كدوم دوران به سرمي بريد؟
 پ.ن2: اون عكس شايدخيلي هم ربطي به متن نداشته باشه.
         تنها بواسطه ي علاقه ي زياد به درختان بلند و رنگارنگ ه.




شنبه 18 مهر1388 :: 8:5 PM :: نويسنده : گل مريم

هيچ فكر كرده ايد كه چرا مي گويند" زندگي زيباست" يا چيزي شبيه به آن ؟؟

لا اقل من مخالفم ...

امروز بيست و هشتم ماه است و با يك حساب سر انگشتي دقيقا چهار روز مي گذرد.

آري! هشت بار ساعت هفت و نيم شده است و من اينجايم.

نيم ساعت به هشت شبِ بيست و چهارم مانده بود كه من براي فضولي، به اين خانه

لعنتي وارد شده و گشتي در اتاق زدم.

با وجود هواي نسبتا سرد آن روز، از باز بودن پنجره ها تعجب كردم! آنجا به نظر متعلق

به دختر جواني مي آمد كه شايد حدود بيست الي بيست و اندي سال داشت.

يك ظرف شيريني روي ميز عسلي كنار صندلي قرار داشت.ابتدا روي شيريني ها

نشستم و كمي خوردم.

بعد ناگهان در اتاق باز شد. از هولم به سرعت از روي ظرف به سمت پنجره پريدم.

اما . . . از فرط عجله به شيشه اصابت كردم.

دخترك كه متوجه من نشده بود به پنجره نزديك شد و با يك حركت سريع پنجره رابست.

الان دقيقا چهار روز است كه در شكاف ميان اين دو پنجره كشويي مانده ام.

آخر زندگي يك مگس چطور مي تواند زيبا باشد؟

 

 

پ.ن: اصلا تصور نكنيد كه اين متن زيبا و هوشمندانه رو من نوشتم.از اين استعدادها ندارم.

 

پ.ن2: اين متن برگرفته از "كتاب مترو" ه كه منتخبي از نوشته هاي وبلاگ نويسان بود.



دوشنبه 1 تیر1388 :: 1:37 AM :: نويسنده : گل مريم

حرف هاي ما هنوز ناتمام...

تانگاه مي كني:

وقت رفتن است

بازهم همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبرشوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

آي....

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان

         چقدر زود

                     دير مي شود!





پ.ن: تسليت عرض مي كنم.




یکشنبه 27 اردیبهشت1388 :: 11:37 PM :: نويسنده : گل مريم

دوباره آخر سال شد و وقت خونه تكوني.اما اين بار خونه تكوني اي كه مي خوام

ازش حرف بزنم بابقيه خونه تكوني هافرق داره.اين يك خونه تكوني ه بزرگ ه.

خونه تكوني اي كه شانه هات زيربار سنگيني اون خم مي شه ودستهات هم

دلشون نمي خواد خيلي جاهاروسفيدسفيدكنه.

خونه تكوني من خونه تكوني دل ه.

مثل هميشه وقتي دستمال به دست توراهروي خاطرات قدم مي زنم،

بانگاه به تابلوهاي روي ديوار،دلم مي خوادبعضي قاب هارو تميز وبراق كنم

تاهميشه توراهروي خاطرات بدرخشه، بعضي قاب هارو هم دلم مي خواد

از روي ديوار بردارم و فراموششون كنم.

اما. . .

امااين بار اجباري ناخواسته دستهام روبه سمت قاب عكس هايي مي بره كه

باهاشون شب و روز حرف زدم.قاب عكس هايي كه هر روز تميز و براق نِگهِشون

داشتم ولي امروز بايدازبين قاب هاي ديگه محوشون كنم.

توبگو؛...اوهوم با تو ام....

چطوري مي تونم اثرخالي يك قاب عكس روي يك ديوارسفيد رو پاك كنم؟

 

 

 

تنها پ.ن: تومي توني نشان محبت خودت رو بايك ميخ كوچيك

به قلب ديگري آويزون كني،خيلي راحت هم مي توني اون نشان محبت

رو باميخ كوچكش از جاش دربياري.

ولي باجاي باقيمانده از ميخ روي قلب ديگري مي خواي چي كاركني؟

تو حتي مي توني خيلي راحت هم از اين حرفها بگذري....


آهنگ حقيقت داره دلتنگي (باصداي احسان خواجه اميري)





یکشنبه 18 اسفند1387 :: 12:30 PM :: نويسنده : گل مريم

مي بينم كه تااسم بازي اومدچشمات درشت و سرحال شد! :D

فقط بي زحمت اينجوري نگام نكن! يه نمور وحشت مي كنم:-)

دلم هوس چندجمله ي آموزنده، زيبا و تكون دهنده كرده. از اونجايي كه آدم

"هلوبروتوگلو" اي هستم تووبلاگ خوندن روبه گشتن تو كتاب ترجيح مي دم

ازاين جهت برخي دوستان رو، البته باقرعه كشي، به اين بازي دعوت مي كنم.

روش بازي:

هر متن كه به نظرتون زيباوتكون دهنده مياد رو برامون تو وبلاگتون بنويسيد.

باهرتفسيري كه خواستيد.اين متن مي تونه يك حديث، يك شعر، تكه اي از يك

مقاله ادبي يا هر جمله اي كه خوشتون اومده و اون رو يادداشت كرديد، باشه.

دوستان دعوت شده براساس نام وبلاگ:

طلبه اي طالب يار ، شوق پرواز ، كبوترخوشبختي ، عارف ، صداي واقعيت چك چك مي چكد

اتوبوس  ، باران مسيحا

 

نكته:

از اونجايي كه هدف، بدست آوردن گنجينه اي از جملات زيبا و ماندگار ه،

از دوستاني هم كه نامشان در بين دعوت شده هانيست تقاضامي كنم

مطالب خوبشون رو در نظرات به ثبت برسونندتاديگران هم بهره ببرند.

 

 

اينم مطلب من. . .

 

چندي پيش يك مقاله درباره ي خانه تكاني باورهاخوندم كه شايدشماهم خونده باشيد.

يك جايي از اين مقاله نوشته بود:

استفان كاوي می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی

به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های

کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان

را عوض کنید.» حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود.

کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛

شاید هرچندلحظه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان

را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد

خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است.

 

تو ادبياتمون بهش ميگن:

چشمها رو بايد شست .جور ديگر بايد ديد.....

تو ادبيات عرفاني مون هم بهش ميگن:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم......فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

 

با كلاسها هم بهش ميگن:

"مهندسي مجدد" يا Re-Engineering

بزرگان هم بهش ميگن:

مراقب افكارت باش كه گفتارت ميشود.مراقب گفتارت باش كهرفتارت ميشود.

مراقب رفتارت باش كه عادتت ميشود.مراقب عادتت باش كه شخصيتت ميشود.

و مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت ميشود.

 

دراسلام هم بهش ميگن:

يك ساعت تفكر بهتر از هفتاد سال عبادت.

 

پايان.

 

 

پ.ن: هِي نشستم و منتظرشدم يكي دعوتم كنه به يك بازي وبلاگي، اماچيزي جزسبزشدن علف زير چشمهام فايده ي ديگه اي نداشت! براي همين خودم دست به كارشدم و دوستان رو كشيدم تو گودِ بازي.به اميد روزي كه يكي هم دست وبلاگ مارو بگيره بندازه تو يك بازي؛ بلند بگوايشالا :D

 

پ.ن2: روش قرعه كشي؛

انتخاب 7وبلاگ از بين ديگر وبلاگهايك كم سخت بودبراي همين اول وبلاگ هايي كه مدتهاست آپ نشده رو انتخاب كردم.بعدباآوردن صفحه ي اسامي وبلاگ هاچشم هام روبستم و دستم رو مثل يك برگ رهاشده از درخت به اين طرف و اون طرف حركت دادم و يكهو به سمت مانيتور حمله كردم.هرجاكه انگشتم موند همون اسم رو انتخاب مي كردم.آما بعضي اوقات ممكن بود انگشتم گوشه ي صفحه بيافته براي همين از انگشتم تاگوشه ي مقابل يك خط فرضي رسم مي كردم و اولين اسمي كه مي افتادرواون خط رو انتخاب مي كردم! حال كردي به اين مي گن يك قرعه كشي عادلانه! :D

 

پ.ن3: درنهايت مطالب زيبارودر يك جاگردهم مياريم و به نمايش درخواهدآمد.(عجب جمله اي شد!)



چهارشنبه 23 بهمن1387 :: 3:3 AM :: نويسنده : گل مريم

يادش بخير؛

چقدر اين جمله برام آشناست "بذار بزرگتر كه شدي، اون وقت".

انگار همين ديروز بودكه براي اثبات بزرگ شدنم كفش هاي مادر و پدرم

كه 3برابر پاهاي خودم بود رو به پامي كردم و با شوق زياد از پله ها

بالا و پايين مي رفتم!

 

چقدر زود گذشت . . .

تا چند وقت پيش، از اينكه فراتر از اونچه كه تصور مي كردم بزرك تر شدم،

يك جور احساس غرور سراسر وجودم رو احاطه كرده بود.غروري كه مثل

يك نقاب مانع ديدن تجربه هاي پدر و مادرم مي شد.

اما حالا، بعد از ايستادن روي تخت خواب و بلند كردن دستهام به سمت

سقف، تمام آرزو هام مثل يك حباب به سطح وجودم اومد و تركيد.

صداي تركيدن اون اونقدر بلند بودكه گوش غرورم رو براي هميشه كر كرد!


بالاي تختخواب به ظاهر دستم رو به سوي سقف سرتاسر سفيد دراز

كرده بودم، امادر باطن يك آن خودم رو بالاي كوه وجود با دستان ملتمس

رو به بزرگِ بزرگ هاديدم.

بزرگي كه باهمه ي عظمتش، بخشنده و باگذشت ه و

هيچ وقت ادعاي بزرگ بودن نداشته.


نتيجه:

معادله ي "من بزرگ شده ام" تنها در مقايسه باكوچكي دنيا قابل حل ه

و در صورت مقايسه با بزرگي خالق يكتا همچنان مجهول باقي خواهد ماند."



دوشنبه 28 مرداد1387 :: 2:40 AM :: نويسنده : گل مريم



حيف از چشماني كه نه مي بينند و نه ديده مي شوند.

حيف از اشكي كه همچنان پرتلاطم به اميدشكست سد چشم ها، به بيرون خيره مانده است.

حيف از دلهايي كه عايق بندي شدند و با وجود اين همه نورالهي، تاريك و سرد اند.

حيف از غنچه اي كه با ديدن گل هاي سر به آسمان كشيدهحسرت مي خورد.

حيف از كفش هاي خاك گرفته و بي استفاده ي گوشه ي اتاق كه با حسرت به كفش هاي جديد پاهاي تو مي نگرند.

حيف از دستاني كه از سختي روزگار همچون كويري تشنه، خشك و خشن شده اند.

حيف از گوش هايي كه صداي التماس هاي كودك گل فروش براي خريد يك شاخه گل را نمي شنوند.

حيف از نگاهي كه به سمت تو سُر خورد و در آخر به زمين افتاد و شكست.

حيف از زباني كه به سمت عشق ورزيدن باز شد.

حيف از  پرنده اي كه با بال شكسته به آسمان آبي خيره مانده است.

حيف كه نمي شه همچون قاصدكي دل خسته به اين طرف و آن طرف سركشيد.

حيف كه فراموش مي شويم و فراموش مي كنيم.

حيف از كودك درونم كه همچنان در حسرت پروانه شدن به آسمان وجودم مي نگرد.

و حيف از خودم كه . . .

 

 

پ.ن: اين متن سكوت پر صداي دلم بود كه خود را در ميان واژه ها به در و ديوار مي كوبيد.چرا كه سکوت نشانه بي حرفي نيست.

پ.ن2: هر كدام از ما حيف هاي زيادي در زندگيمون داريم كه يادآوري آنهاقلبمون رو به درد مياره ولي مي تونه راه جديدي به سمت روشنايي در مقابلمون باز كنه.



سه شنبه 28 خرداد1387 :: 3:9 AM :: نويسنده : گل مريم

وقتي گلدون رنگ و وارنگ از روي طاقچه به زمين افتاد و شكست،

پدرم گفت:حيف شد ،

مادرم گفت: قسمت بود ،

خواهرم گفت: قشنگ بود

و برادرم گفت: كاش دو تا بود.

ولي وقتي دل يكر نگ من شكست هيچ كس متوجه نبود . . .

 


چرا ؟

چرا هر روز بيشتر و بيشتر از هم فاصله مي گيريم؟

تو اين هفته كه گذشت،

چند بار به چهره‌ي خسته‌ي پدرت توجه كردي؟

چند بار دستان مادرت رو گرفتي و بوسيدي؟

چند بار به چشمان خواهرت يا برادرت خيره شدي و گفتي دوستت دارم؟

چند بار به دوستت از صميم قلب لبخند زدي؟

.

.

.

و چند بار با ديدن خودت در آينه به خالق مهربونت گفتي " خدايا شُكرت " ؟

 

 

پ.ن: به خود مي افتخاريم كه در سال جديد سرعت آپ كردنمان بالا رفته!!

دوماه كركره هاي اين صفحه پايين بود و هرچي مي گشتم كليد

باز شدنش رو پيدا نمي كردم، نگو كليدش همينجا تو ي انگشتام بود و خبر نداشتم!

 

پ.ن2: چندين روز پيش( شايد يك ماه پيش ) بود كه دوست خوبم خانم گل عزيز

من رو به بازي اي دعوت كرده بود كه من هم فوق العاده on time دارم جوابشون رو مي دم!!

با اينكه وبلاگ من هنوز نوپاست و مطالب آنچناني نداره اما از بين مطالب ثبت شده

داستانك توهم رو بيشتر دوست دارم.

به رسم بازي من هم چند نفر رو دعوت مي كنم:

 

زيباترين شكيب،بچه هاي سه شنبه، واله و صداي واقعيت چكه چكه مي كند .

اميدوارم اين دوستان به سرعت من  به اين بازي جواب ندن.


یکشنبه 5 خرداد1387 :: 2:51 PM :: نويسنده : گل مريم

فكر نمي كنم تا حالا از شما دوستان خواهشي كرده باشم

اماحالا يك خواهش دارم. خواهشي كه شايداز نظر شما

بي مفهوم باشه ولي براي من مثل يك طناب نجات مي مونه.

دوست دارم خيلي صميمي به من بگيد،

اصلا چرا ما به وجود آمديم؟چرا پا به اين دنيا گذاشتيم؟

چرا بايد با خوشي بيايم و با سختي بريم؟

مدتي ه زدم به سيم آخر. . . ديگه خودم رو هم فراموش كردم.

اصلا نمي تونم الان جواب اين سوال رو درك كنم! هرچي بيشتر

فكرمي كنم بيشتر در مرداب پوچي فرو مي رم!. . .

مي گيم خداوند مهربان ه ، ارحم الراحمين ه، اون وقت

نمي فهمم چطور راضي مي شه بعد از گذشت عمر ما، ما رو

با سختي و بيماري از اين دنيا ببره. دلش مياد ناراحتي و

سختي ما رو ببينه؟ ...

حتماً مي گين اينها همه بازتاب گناهان ما در اين دنياست و

خداوند مي خواد از گناهان ما دراين دنيا كم كنه تا در اون دنيا

راحت باشيم ولي اين سختي ها تاكي؟. . . تا جايي كه ديگران

با ديدن اين صحنه ها از زندگي، از هدفشون، از خودشون

نا اميد بشن!!

من الان همچين حسي پيدا كردم...از دنبال كردن اهدافم نااميد

شدم...پس كمكم كنيد.

 

درون سينه ام دردي است خونبار

كه همچون گريه مي گيرد گلويم

غمي آشفته، دردي گريه آلود

نمي دانم چه مي خواهم بگويم،

نمي دانم چه مي خواهم بگويم

 

 

پ.ن: شايد بگين من كافر شدم، اعتقادم رو نسبت به خدا از

دست دادم، ولي باور كنيد مدتي ه ذهنم رو به هم ريخته.

هر چي بيشتر فكر مي كنم بيشتر به هيچ مي رسم.

 

پ.ن2: اگر شما هم جاي من بوديد و مي ديدين

فردي كه يك عمر سرحال و با اعتقاد به خدازندگي كرده

الان يك گوشه افتاده و نمي تونه حتي چشمانش رو كامل

باز نگه داره، حتما از زندگي كردن در اين دنيا و ادامه‌ي فعاليت

نا اميدِ نا اميد ميشدين.

 

پ.ن4: فكر مي كنم به اندازه‌ي خود متن پ.ن نوشتم!!

جاي پ.ن نويس ماهر عصر "خانم گل پ.ن نويس" خالي. . .!!

 

 



یکشنبه 25 فروردین1387 :: 8:19 AM :: نويسنده : گل مريم

اين 20 اُمين شبي بود كه راس ساعت 12خودش رو به هرنحوي كه شده
مي رسوند لب پنجره.
با شور و شوق وصف ناشدني، همانطور كه دستانش تكيه گاهي براي چانه اش شده بود،بدون هيچ حرفي به بيرون از پنجره خيره مي شد.

نگاه. . . . . نگاه. . . . . باز هم نگاه. . . . . .

هر كدام از اين نگاه ها پر از حرف هاي ناگفتني است.حرف هايي كه باعث شده تا فاصله اي كه ميان آنهاست را آنقدر كوتاه كند كه عكس آن ستاره زيبا در چشمان خيسش نمايان شود.

طوري با لذت به آن ستاره‌ي درخشان و دور افتاده از ديگر ستاره ها نگاه مي كند كه انگار ساليان سال هست كه با او همنشين است.


19 اُمين پله از نردباني را كه هر شب براي رسيدن به آن ستاره درست كرده بود راپشت سر گذاشت و پله‌ي جديد را باذوق به پله هاي قبلي اضافه كرد.

.

.

.

تنها يك پله تا رسيدن به آن ستاره باقي است.

.

.

.

چشمانش را مي بندد و پاهاي لرزانش را روي پله‌ي 20اُم قرار مي دهد . . .

كمي مكث مي كند. . .نفس عميقي مي كشد و آرام دستش را به سمت ستاره زيبا بلـند مي كند.در حالي كه بر نوك پاهايش ايستاده، انگشتان دستش را در هوا پرواز مي دهد تا كه شايد ستاره‌ي زيبا را درميان دستانش احساس كند؛

.

امــــا. . . . . .

.

كاش كه چشمانش را باز نكرده بود. . .كاش همچنان با روياي آن شِبه ستاره‌ي زيبا شب ها بر لب پنجره مي نشست و با لذت به انعكاس نور ساختمان بلند بر پنجره اتاقش، به خيال تماشاي آن ستاره خيره مي ماند. . . . . 


پ.ن1: بعضي اوقات با خودم ميگم چرا ما آدمها بايد اينقدر ساده باشيم تا ظواهر جذاب و دروغين مارو درگير خودشون كنند ! ؟

پ.ن2: اميدوارم آسمون دلتون پر از ستاره هاي واقعي باشه.

پ.ن3: از اين به بعد مي خوام سعي كنم از راهنمايي هاي دوستان در يادگيري نوشتن متن ادبي كمك بگيرم.ديدم آخه حيفه دور و برم پر از دوستان خوش قلم باشه و من ياد نگيرم.

براي همين خوشحال مي شم اگه نقاط ضعفم رو در اين متن به من گوشزد كنيد.



یکشنبه 19 اسفند1386 :: 11:50 AM :: نويسنده : گل مريم

 

براساس پست قبلي قرار بود منتخبي از پيام هاي عاشورا

از نظر شما خوبان رو جمع آوري كنيم و به نمايش بذاريم.

اميدوارم تونسته باشم با اون مطلب يه تلنگري به خودم و

شما زده باشم.

 

پيامهاي منتخب همراه با نام وبلاگ شما :

 

١- إلهي! رضاًبه رضائك و تسليماًلأمرك. . .(منتظر)

٢- تقابل حق و باطل. . .(واقعيت هاي يك انجمن اينترنتي)

٣- ولایت پذیری و قبول ولایت. . .(پژوهشي در قرآن)

٤- امر به معروف و نهی از منکر. . .(كبوتر خوشبختي و نگاه)

٥- پای اعتقاد و آزادگی ایستادن تا پای جان. . .(آسمان)

٦- تسلیم و رضا در برابر محبوب. . .(مامان عليرضا كوچولو)

٧- کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا. . .(شوق پرواز)

٨- سفر به نقطه‌ی صفر عاشقی. . .(بچه هاي سه شنبه)

٩- عشق به خدا. . . (ياس خاكي)

١٠- وفاداري. . .(ياس خاكي)

١١- مبارزه با هواي نفس. . .(ياس خاكي)

١٢- اخلاص. . .(ياس خاكي)

١٣- حساسیت انسان در برابر بیداد. . .(زيباترين شكيب)

١٤- بيان شيوه هاي تربيتي در زندگي. . . (بشنو از ني)

 

 

ممنون ازتمامي دوستاني كه نظر دادند.


یکشنبه 28 بهمن1386 :: 1:5 PM :: نويسنده : گل مريم

 

 

عزاداري هاتون قبول باشه.

چقدر زود گذشت . . .

محرم هم داره به نيمه ها ميرسه، اميدوارم از اين ايام به خوبي

بهره برده باشيد.

درطول زندگي ام هيچ وقت ناراحت از اين نبودم كه چرا پسر به

دنيا نيومدم و هميشه خدارو شكر كردم و سعي مي كنم به

جايي برسم كه از اونها هم بالاتر باشم.

اما تو اين ايام، هميشه آرزوم اين بودكه پسر به دنيا مي او‌مدم!!

شايد خنده دار باشه اما دلم مي خواست يك بار فقط يك بار من

هم ميان اون دسته ي سينه زنيِ پرشور و حال و گروهي آقايون

شركت مي كردم. يا براي يك بارهم كه شده ميانِ دسته ي

عزاداري طبل مي زدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بگذريم بريم سراغ اصل مطلب؛

 

حتما در اين ايام در مجالسي كه به خاطر اين روزها برگزار شده

شركت كرديد‌‌و از نزديك شاهد اين مراسم بوديد.

نمي دونم چرا محرم امسال خيلي باشور و حال نبود؟

شماهم عقيده‌ي‌ من‌رو دارين؟

احساس مي كنم كم كم داره برامون عادي مي شه.

كم‌كم داريم فراموش مي كنيم‌كه رسالت اصلي امام حسين(ع)

چي بوده‌ !

مامان‌عليرضا كوچولو چند‌روز پيش جمله‌ي زيبايي‌ از‌دكتر شريعتي

رو برام يادآور شد كه جاداره اينجا بيان كنم‌:

 

" امام حسن (ع) بيشتر از‌آب تشنه ي لبيك بود، افسوس كه

بجاي‌افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند‌و‌ ‌بزرگترين دردش

را بي آبي‌خواندند. "

 

واقعا يك حقيقته كه بايد به اون توجه بشه.

الان اگر بريم و از يك بچه ي‌12 ساله يا حتي بعضي از هم سن

و سالهاي خودمون در موردامام حسين(ع) و پيام عاشورا سوال

كنيم اكثرا جريان وقوع عاشورا را به صورت يك داستان بيان

مي كنند و به ندرت به اين سوال جواب قانع كننده اي مي دهند.

حتي خود‌ِ‌ من، فرق نمي كنه.

چـــــــــــــــــرا ؟!

بله، وظيفه ي اصلي به گردنِ خودمونه كه بريم و كتابهاي مربوطه

رامطالعه كنيم اما يك راه ديگرهم شركت در مجالسي هست كه

به مناسبت اين ايام‌برگزار مي شه.

اگر قرار باشه كه در اين مجالس مدام داستان تشنگي امام

حسين (ع) را (كه البته خود اين هم خيلي مهمه ) بيان كنند بدون

اينكه هركس با شناخت افكار امام حسين (ع) از مجلس بيرون بره،

نتيجه اينه كه اين روزها برامون عادي ميشه!

بدتر از همه يكي از دلايلي كه باعث عادي شدن اين ايام مي شه

بيان اين واقعه درمراسم ديگربراي بالابردن ناله‌ي مردم مثل دعاي

ندبه و شهادت هاي ديگره، كه واقعا جاي تأسف داره.

نميدونم نسل هاي آينده با اين واقعه چطور برخورد مي كنند ! ؟

دركل هدفم از بيان اين حرف ها اينه كه:

 

بيايد و شما هم در جواب اين متن يكي از پيامهاي عاشورا

رابيان كنيد تا در آخرمجموعه اي ازپيامهاي عاشورا را جمع

آوري كرده باشيم.

 

اولينش رو هم خودم مي گم؛

1- حفظ اهميت به نماز.

2- . . .

3- . . .

والبته خيلي نكات ديگه كه ميذارم خودتون بگين

 

پ.ن (1): اميدوارم بتونيم ازاين طريق گام موثري در شناخت ماهيت

عاشورا داشته باشيم.

پ.ن (2): منتخبي از پيامهاي ذكر شده توسط شما خوبان درادامه‌ي

بحث قرار خواهد گرفت.



یکشنبه 30 دی1386 :: 0:55 AM :: نويسنده : گل مريم

 

ايام سوگواري اباعبدالله الحسين هم فرا رسيد.

اين نوشته ي هرچند كوتاه، تنها بهانه‏اي است

براي زمزمه‏ي‏ قصه‏ي‏ غصه هادر‏گوش اين وبلاگ.

تسليت من را‏هم پذيرا باشيد‏.

يك نكته‏اي كه هيچ وقت نبايد فراموش كرد اينه

كه مواظب باشيم اين درد برامون عادي نشه و

به خاطر داشته باشيم كه مفهوم محرم چيست‏و

براي چي داريم اشك ميريزيم.

من رو هم از دعاي خيرتون بي نصيب نذارين.

 

جانها فــــــداي آنكه بجان شد فـــــداي غير

بيــگانه شد ز ‌‏خود كه شود آشـــــــناي غير

ازبذل جــــان خويــــش به رغــبـت براي حق

بگـذشـت تا گـذاشـت جــــــهان را براي غير

گــويند خـــلاف رضــــــــا در هـــــواي نـفـس

جوينده ي رضــــــــاي خـــدا در رضــــاي غير

درراه دين زپيكرخود سـاخـــت شـمــــــع راه

تا‏ رهــــــــزن دغــل نشـود رهـنـمــــاي غـير

افراشـت بيرق از ســـر خـود در طــريق عدل

تاكـــــس طريق ظلــــــم نپويد بپـــــــاي غير

‹‹اميري فيروز كوهي››

 

ماكه از كربلا دوريم حداقل مي تونيم كه يك

زيارت مجازي داشته باشيم.التماس دعا.

 

 

 زيارت قبول . . .

بزرگترها مي گويند:

سفر دل بسيار‏لذت بخش‏و به ياد‏موندني است‏.

ما كه دستمان از آستان كربلا كوتاه است پس

دل به همين زيارت خوش مي كنيم و از درياي

كرم آن بزرگوار قطره هاي معرفت برمي گيريم

وبه اميدآن لحظه اي مي مانيم كه او با لبخند

مهر،‏پذيرايمان باشد.



شنبه 22 دی1386 :: 3:4 AM :: نويسنده : گل مريم

 

 

سلام دوستان

این عیدبزرگ رو به همگی تبریک میگم.

مخصوصا به سیّدها

یادتون باشه ها هرچی عیدی گرفتین نصف نصف

امیدوارم همیشه شادباشین.



جمعه 7 دی1386 :: 3:34 AM :: نويسنده : گل مريم

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

باهمین سنگ زدن ماه بهم می ریزد . . .

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت . . .



پنجشنبه 8 آذر1386 :: 11:55 AM :: نويسنده : گل مريم

تاحالا شده بخندي ولي ازته دل، دلتنگ باشي. . .

يك حس غريب . . .

يك حسي كه نمي شناسي و نمي دوني ازكجا اومده

و داره قلبت رو چنگ مي زنه ! ! !

دلت مي خواد بزني زيرگريه ولي . . .

ولي اصلا اشكي وجود نداره ! ! 

دلتنگي

اين جور مواقع دلم مي خواد اين اشكها به جاي

اينكه صورتم رو نمناك كنه، قلبم رو شستشو بده.

شايداينجوري يك مقدار بهتر بتونم از پشت شيشه ي

قلبم به دنيا ، به خودم، به خدا نگاه كنم. . .



چهارشنبه 30 آبان1386 :: 11:3 AM :: نويسنده : گل مريم

 

خدايا ...

مي ترسم ازخشم وقهرتو؛ازدوري توكه به آن مبتلاهستم؛ ازاينكه قلبم مهربي معرفتي بخوره؛ ازاينكه چشمهام آيات تو رو نبينه وگوشهام موسيقي موزون حكمت تو و مدح و ثناي پياپي موجودات رانشنوه.

مي ترسم از رو سياهي در درگاه تو، ازاينكه دستهاي كوچيك، تهي ونيازمندم كه فقط به آستان توبلندمي شوند، در اثر بي لياقتي من خالي برگردند.

مي ترسم ازغلبه ي شيطان و نفس اماره بر عقل ضعيفم.

ازسينه ي پروسوسه ام خبرداري و ازضعف ايمانم، از حرص و آز و تكبرم بااطلاعي

ولي ... دلي كه به عشق توروشنه، چه طور آتش غضب تورو بپذيره؟!

راز دل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدايا ...

 

به چشم اشكبارم هم نظري بنداز . . . .

اي كه اراده ات درريز ترين جريان كائنات جاري است؛ دراوج اين سياهي مذلت بار هواي نفس مرا درياب و هدايتم كن؛ چراكه هيچ ندارم و عشق تو تنها سر مايه ي من است و چون تشنه اي در كويرمانده به وصل تو و قرب تو و به لقاء تو حريصم.اي كه ولي ايمان آورندگان هستي و آنان را از تاريكي به روشني هدايت مي كني، بروحشت زده از فرداي خود نظري كن......

 

" الله ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الي النور "



چهارشنبه 2 آبان1386 :: 12:59 PM :: نويسنده : گل مريم
درباره وبلاگ

من فقط براي سايه خودم
مي نويسم كه جلوي چراغ
به روي ديوار افتاده است
بايد خودم را به او معرفي
کنم.

(صادق هدايت)