|
همرنگ آب
هيچ فكر كرده ايد كه چرا مي گويند" زندگي زيباست" يا چيزي شبيه به آن ؟؟ لا اقل من مخالفم ... امروز بيست و هشتم ماه است و با يك حساب سر انگشتي دقيقا چهار روز مي گذرد. آري! هشت بار ساعت هفت و نيم شده است و من اينجايم. نيم ساعت به هشت شبِ بيست و چهارم مانده بود كه من براي فضولي، به اين خانه لعنتي وارد شده و گشتي در اتاق زدم. با وجود هواي نسبتا سرد آن روز، از باز بودن پنجره ها تعجب كردم! آنجا به نظر متعلق به دختر جواني مي آمد كه شايد حدود بيست الي بيست و اندي سال داشت. يك ظرف شيريني روي ميز عسلي كنار صندلي قرار داشت.ابتدا روي شيريني ها نشستم و كمي خوردم. بعد ناگهان در اتاق باز شد. از هولم به سرعت از روي ظرف به سمت پنجره پريدم. اما . . . از فرط عجله به شيشه اصابت كردم. دخترك كه متوجه من نشده بود به پنجره نزديك شد و با يك حركت سريع پنجره رابست. الان دقيقا چهار روز است كه در شكاف ميان اين دو پنجره كشويي مانده ام. آخر زندگي يك مگس چطور مي تواند زيبا باشد؟
پ.ن: اصلا تصور نكنيد كه اين متن زيبا و هوشمندانه رو من نوشتم.از اين استعدادها ندارم.
پ.ن2: اين متن برگرفته از "كتاب مترو" ه كه منتخبي از نوشته هاي وبلاگ نويسان بود. دوشنبه 1 تیر1388 :: 1:37 AM :: نويسنده : گل مريم
درباره وبلاگ ![]() من فقط براي سايه خودم مي نويسم كه جلوي چراغ به روي ديوار افتاده است بايد خودم را به او معرفي کنم. (صادق هدايت) موضوعات پیوندهای روزانه پيوندها |
||
|
|